![]() |
![]() |
|
|
کارت مترو ، عابر بانک ، کارت های عبوری ، کارت سوخت و ... بخش طلایی رنگ پشت هریک از این کارتها به راستی چه نقشی در اتصال پسوند "الکترونیکی" در ادامه ی نام کارت ایفا می کند ؟ شاید در ابتدای استفاده از این نوع کارتها عده ای به این نکته دقت می کرده اند اما امروز به دلیل رواج استفاده از انواع کارتهای الکترونیکی دقت به چگونگی کارکرد آنها بی اهمیت ترین نکته محسوب می شود.به طور مثال در چه مواقعی عابر بانک خود را به دست می گیریم ؟!! زمانی که قصد دریافت و یا جا به جایی پول برای ما مطرح است و یا با سرعت هر چه تمام تر در نزدیکی گیت ، کارت مترو را روی صفحه کارت خوان قرار داده و با شتابی بی نظیر به سمت ترن های مترو حرکت می کنیم اما به راستی جالب است که بدانیم این کارتهای کوچک و عجیب چگونه رفته رفته نقشی اساسی در تبادلات را به عهده گرفته اند. پاسخ به این سوال در ادامه مطلب ... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 30 بهمن1390ساعت 0:5 توسط ستاره فرخ زاد |
|
|
اولين باري كه باران باريد را به ياد ندارم . قطعا ٌ زمان آخرين باراني را هم كه خواهد باريد نمي دانم ... در جايي خواندم كه قبل از بارش هر باران ، يكي از فرشتگان خدا به نام ميكائيل به نزديكي زمين مي آيد ... آنقدر نزديك كه مي توان حسش كرد .شايد عطري كه به هنگام ريزش اين قطره هاي جادويي ، به روحمان نفوذ مي كند و خيلي بي اختيار چشم مي بنديم و نفسي عميق مي كشيم تا بيشتر حسش كنيم ، عطر گيسوان اوست . ميكائيل فرشته ي رزق و روزي است اما آمدنش تا اين حد نزديك به زميني كه در گناه و بدي غوطه مي خورد ، ندايي است . او نزديك است براي شنيدن حرف هاي ما ، حرفهايي كه در سينه مان مهر و موم كرديم و حالا با حس عطر خاك باران خورده ، همان چيزي كه از آن سرشته شده ايم ،به ياد مي آوريم روز آفرينشمان را ، مي خواهيم جاري كنيم بر زبان اين حرفهاي ناگفته را . . . و او آنجا حاضر است . بذر باران مي پاشد و خيره به ماست . درست مثل مادري كه منتظر شنيدن اولين كلمه از زبان كودكش است ،مشتاق است . ديروز هم او آنجا بود ... پشت پنجره هايي كه بر اثر بارش باران موج دار شده بودند و تصاوير بيرون را در ذهنم ، رويا گونه مي كردند. نبض اتاق آبيم كمتر شده بود . گويي او هم به حدي از آرامش مي رسد كه مرگ برايش تداعي مي شود ... فكرم مغشوش... از اينكه بايد بعد از اين همه مدت كه او در اين نزديكي نبوده و اين اولين باران پائيزي است ، چه بايد گفت ؟!! يادم آمد كه يكي از دوست داشتني هاي ابدي ِ زندگيم آن بالاست . پيش خدا و ... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 31 شهریور1390ساعت 18:13 توسط ستاره فرخ زاد |
|
|
اگر فرصتي دوباره پيدا مي كرديم و حق انتخاب داشتيم ... اكنون كجاي اين زمانه بوديم ؟ اين سوال ، عجيب ترين سوالي است كه تا امروز از خودم پرسيدم . به راستي اگر حق انتخاب داشتم و يك فرصت دوباره ، در اين روزگار كجا بودم ؟ انسانيم ... اشرف مخلوقات و موجودي كه خود را برتر از هر چه آفريده ي خداست ، مي دانيم. به همه ي خلل و فرج هاي اين عالم هستي سركشيديم تا مبادا از نكته يا اشارتي بي اطلاع بمانيم و به راستي هم تحسين كردني هستيم . انسان غار نشين ، نسل گذشته ي همين انسان مدرن و پيشرفته ي امروز است كه حتي تصور زندگي در جايي كه اجدادش در آن مي زيسته اند و غذايي را كه مي خورده اند ، برايش وحشتناك است . اما اگر در روز آفرينش هر يك از ما ، خداوند از انسان آفريدنمان منصرف مي شد ، چه ؟ شايد يكي از ما ، مرجاني بوديم در اعماق اقيانوس آرام ... يكي ، حشره ي نايابي در جنگل هاي باراني ... يكي خورشيد و ديگري يك علف هرز (قصدم از بيان كلمه ي خورشيد به اين دليل است كه در نهايت غير علمي بودن اما آن را موجودي زنده مي دانم) اما حالا انسانيم . ناخواسته و بدون حق انتخاب . شايد از بين ما كساني هم باشند كه ترجيح ميدادند يك كبوتر (خواست اكثر انسانها) باشند تا يك انسان با اين همه مسئوليت سنگين . حالا اگر فرصتي دوباره داشتيم ، چه موجود يا گياه يا ... اي را انتخاب مي كرديم . وقتي در مورد خودم فكر كردم ، يك كلمه در ذهنم درخشيد ... خورشيد نزديكترين ستاره به ما... با خود فكر كردم اگر خورشيد بودم ، از زمان تولد تا امروز چه چيزهايي ديده و چه لحظاتي را سپري مي كردم ؟ تماشاي شكل گيري تك تك سيارات كه به راستي براي كسي كه عاشق نجوم است ، تجربه ايست بس بي نظير ... تماشاي شكل گيري اولين گياه ، اولين تك سلولي ، تماشاي تولد اولين پرنده و تجربه ي شنيدن صداي اولين داركوب و تجربه ي ديدن اولين هاي اين كره ي خاكي .اولين پرواز ، اولين مرگ ... بعد از آن ديدن تولد اولين غول پيكران زميني و... زمان مي گذشت . روزها و شبها از پس هم سبقت مي گرفتند . اولين انسانها ،تلاش براي بقا و كسب علم به آرامي . اما همه چيز همين نمي توانست باشد . فقط تجربه ي چيزهاي زيبا نبود .سقوط درختاني بلند قامت روي خاك سرد ، شروع اولين جنگ ،كشتار مردم بي گناه ، تماشاي كودكان گرسنه ، گسترش نامردمي ها و ظلم به سرعت نابودي يك تكه چوب با موريانه ها و تماشاي انسانهايي كه به مهرهاي يك بازي فكري تبديل مي شدند... درد ها و رنج هايي كه نا گفته ، در سكوتي تلخ دفن شدند ... به راستي كه اگر خورشيد زباني براي گفتن داشت ،چه چيزها كه از او نمي شنيديم آري ، شايد دليل بي زبان بودنش همين است . نگاه خورشيد به زمين درست شبيه نگاه زنداني ِ دهان بسته ايست به كودكي كه در آتش افتاده باشد . نه مي تواند نجاتش دهد و نه مي تواند بي تفاوت باشد ... اما باز خوشا به حال خورشيد زنداني ِ دهن بسته بودن به از بازي كردن نقش همان كودكي كه در آتش است و سوزش را با پوست و خونش حس مي كند. به خودم بر مي گردم . چه عجيب . چرا ميان اين همه مخلوق ،خورشيد در ذهنم درخشيد ؟ مي خواهم بيشتر بنويسم اما ...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 15 شهریور1390ساعت 2:45 توسط ستاره فرخ زاد |
|
|
تو دریایی و من ماهی تنها چه دوره دوره این ساحل ز دریا دلم دریایی از شوق رسیدن شنا در آسمان آبی پریدن کجای جنگل از بوی تو خالیست؟ همانجا بوی گلهای خیالیست ... در آن شبها که می روید گل نور که می آید نوای بلبل دور زن چوپانیم سر در گریبان که می خوانم در اشکم قصه ی شوم دلم ابر غم و یاد تو باران بتاب ای مه به ساقه سبزه زاران... از كودكي ام خاطرات زيادي به ياد ندارم اما ... پرورش يافتن در خانواده اي كه آواز و موسيقي ، گهواره اي براي تمام فرزندانش بود مرا به گونه اي رشد داد كه امروز با شنيدن صداي زني ، از همين سرزمين و از همين خاك باعث شد تا به خود ببالم و در دل خداي را بيش از پيش تحسين كنم پدربزرگم مرد بزرگي بود . به راستي كه نام پدر بزرگ برايش سزاوارترين و در خورترين نام بود . اولين آوازهاي زندگيم را از حنجره ي همين مرد شنيدم. صدايي كه به سان بلبلي كه در دور دست روي شاخه اي ، غرق در دنياي ملكوتي خود بود ، آواز مي خواند . از مادر بزرگم مي شنيدم كه چطور تمام مردم شهرشان شيفته ي اين صدا بوده اند و هميشه اين سوال در ذهنم بود كه چرا او هرگز اين صدا را به كساني غير از ما ، هديه نكرد ؟!! بعد از سالها ، امروز ، من ، دختري كه شيفته ي موسيقي است و حالا ديگر از شنيدن صداي مردي كه در ذهنش بزرگترين و مهربانترن موجود زميني بود ، محروم است ، صداي زني را از دور دست مي شنود و همان احساس را دارد و هربار قلبش مثل اولين بار در كودكي اش ، به لرزه مي آيد با صداي اين زن اولين باري كه صداي مهسا وحدت را شنيدم ، به خوبي به ياد دارم كه ذهنم و وجودم به يكباره از جا كنده شد و سراسر وجودم شد شنوايي و احساس به راستي صداي اين بانوي ايراني برايم زميني نيست و با وجود اينكه يك سال از اولين باري كه صدايش راشنيدم ، مي گذرد ،هنوز هم با اشتياقي باور نكردني به سراغ آواز هايش مي روم و با احساسي بيش از پيش به صدايش گوش فرا مي دهم . وجود چنين زني ، اميد دهنده است . روشنايي بخش براي كساني كه به فردايي روشن ، چشم دوخته اند ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 31 مرداد1390ساعت 20:37 توسط ستاره فرخ زاد |
|
|
شايد اين سوال در ذهن شما هم شكل گرفته باشد كه اسامي ماه هاي مختلف سال از كجا سرچشمه مي گيرد و هر كدام به چه معناست ... براي پاسخ به اين سوال كه براي همه ي ما پيش آمده است ، مطلب زير را مطالعه كنيد و خودتان نظر دهيد .
فروردین : ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه 24 تیر1390ساعت 16:16 توسط ستاره فرخ زاد |
|
|
پنجره که باز می شود ، دیگر فقط یک پنجره نیست ! یک دریچه است دریچه ای که دنیای تاریک مرا به سرزمین صداها می رساند پنجره که باز میشود وارد دنیای گنجشک هایی می شوم که بی دغدغه جیک جیک می کنند صدای موتور سیکلتی از دور ، به دنیای کوچک من می خزد و من صدای وز وز زنبور کوچکی را که روی یاس های حیاط نشسته ، می شنوم صدای قدم های ابرها که خواب آلوده ، با دست باد نوازش می شوند و صدای سکوت زنی را از دور پنجره که باز می شود ... من صدای خودم را فرسنگ ها آن طرف تر از آنجایی که نه من بدانجا تعلق دارم و نه هیچ کس دیگر ... می شنوم پنجره که باز می شود ... ستاره فرخ زاد
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 23 اردیبهشت1390ساعت 11:39 توسط ستاره فرخ زاد |
|
|
با ورود به نقطه ای از این شهر که نه عطری شبیه به عطرهای دیگه داشت و نه گرما و صمیمیتی شبیه به جاهای دیگه ، علاقه ام به دانه هایی که طعم زندگی دارند دو چندان شد ... همه چیز در مورد این دانه های خوشبو در وبلاگ جدیدی که مدت زیادی از راه اندازی اون نمی گذره ... با علاقه ی بسیار زیادی راه اندازی اش کردم و با وجود مشغله ی زیادی که دارم ولی علاقه مندم که مطالب بیشتری رو در اون وبلاگ قرار بدم . پیشنهاد می کنم که حتماً به این وبلاگ جدید سر بزنین ... محلی مجازی برای لذت کسانی که عطر زندگیشون ، عطری شبیه دانه های خوشبوی قهوه س ....
برای مشاهده ی وبلاگ اینجا کلیک کنید .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 17 اردیبهشت1390ساعت 15:16 توسط ستاره فرخ زاد |
|
|
امروز وقتی داشتم چند تا از دفترهای قدیمی رو باز خونی می کردم ، انتهای یکی از دفتر ها یه مجموعه تست پیدا کردم که حدود 6 ماه پیش نوشته بودم و یادم افتاد که یه موقعی می خواستم بین پست های وبلاگ بذارمش ... حالت طنز داره و برای دانشجوهای دانشگاه آزاد مخصوصاً واحد شهرری ، جذابیت منحصر به فردی داره ... پیشنهاد می کنم حتماً مطالعه کنید چون برای خودم هم که نوشته بودمش ، دوباره یه جورایی جالب بود. به هر حال ، با جواب دادن به این تست ها می تونین جایزه هم دریافت کنید !
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه 16 اردیبهشت1390ساعت 1:9 توسط ستاره فرخ زاد |
|
|
راه می روم ، سرد و سنگین از میان کوچه های تاریک روزمرگی درد پاهای تاول زده ام درد را به چهره ام می کشد هموا نم زده و دلم غم زده تر از این حرفهاست کودکی را می بینم از دور می آید با لباس مدرسه و دندان های افتاده به من که می رسد ، لبخند می زند به یاد کودکی ِ از دست رفته ام لبخندی به چهره اش می زنم اتفاقی ترین لبخند یک ماه گذشته را از کنارم رد می شود و لبخند را هم با خودش می برد ... ستاره فرخ زاد |
|
+ نوشته شده در
شنبه 3 اردیبهشت1390ساعت 22:34 توسط ستاره فرخ زاد |
|
|
قبل از انجام هر کار راهکارهاي متفاوت را بررسي کنيم
ميگويند در کشور ژاپن مرد ميليونري زندگي ميکرد که از درد چشم خواببچشم نداشت و براي مداواي چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزريقکرده بود اما نتيجه چنداني نگرفته بود. وي پس از مشاوره فراوان با پزشکان و متخصصان زياد درمان درد خود را مراجعه به يک راهب مقدس و شناخته شدهميبيند.
وي به راهب مراجعه ميکند و راهب نيز پس از معاينه وي به او پيشنهادکرد که مدتي به هيچ رنگي بجز رنگ سبز نگاه نکند. پس از بازگشت از نزدراهب، او به تمام مستخدمين خود دستور ميدهد با خريد بشکه هاي رنگ سبز تمامخانه را با سبز رنگ آميزي کند.همينطور تمام اسباب و اثاثيه خانه را باهمين رنگ عوض ميکند. پس از مدتي رنگ ماشين، ست لباس اعضاي خانواده ومستخدمين و هر آنچه به چشم مي آيد را به رنگ سبز و ترکيبات آن تغيير ميدهدو البته چشم دردش هم تسکين مي يابد.
مدتي بعد مرد ميليونر براي تشکر از راهب وي را به منزلش دعوت مينمايد. راهب نيز که با لباس نارنجي رنگ به منزل او وارد ميشود متوجه ميشودکه بايد لباسش را عوض... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 31 فروردین1390ساعت 11:18 توسط ستاره فرخ زاد |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 تیر 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390 بهمن 1389 دی 1389 آذر 1389 آبان 1389 مهر 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 تیر 1389 خرداد 1389 |
| آرشیو موضوعی |
|
تست های روانشناسی رباتیک داستان های واقعی آسمان ایران ویج دست نوشته های من شخصی عکس های من مختلف از همه جا شعر های من مقالات نجومی |
|
RSS
|